|
کلید تنهایی من
|
من بیگانه ام
در این سرزمین که زیرسنگینی آبهای دریا قرار دارد
خورشید با حلقه ی پرتوانش من را می نگرد
و هوا در میان دستانم جاری است
به من می گویند که در اسارت زاده شده ام
هیچ چهره ی آشنایی نمی بینم
آیا سنگی بودم ، پرتاب شده به اعماق آب؟
آیا میوه ای بودم ، سنگین برای شاخه ی خود؟
اینجا زیر درختی که باد در گوش برگهایش نجوا می کند
به انتظارایستاده ام
چگونه از تنه ی لغزنده اش بالا روم ؟
می خواهم از بلندی شاخسارانش
به تماشای دودی بنشینم
که ازاجاقهای سرزمین مادری ام بر می خیزد...
...............
*سرزمین های بیگانه*
چنان به سرزمین های بیگانه عشق می ورزم
که گویی خود وطنی ندارم
اندیشه هایم در سرزمین های بیگانه
بر صخره ها آرمیده اند
بیگانه ای٬ واژه های شگفتی را
بر صفحه ی نا هموار روحم نوشت
و من شبانه روز در اندیشه ی آنچه هستم
که هرگز اتفاق نیافتاد:
سیرابی روح تشنه ام.!!!
................
* گل سرخ *
زیبا هستم
چون که در باغ دلداده ام روئیده ام
زیر باران بهاری ایستادم و دلتنگی نوشیدم
زیر آفتاب ایستادم و شراره کشیدم
شکفته ام اینک و در انتظارم....
................
*ازمرگ*
هرگز از مرگ نهراسیده ام
از چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد....
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
احمد شاملو
شاپرک ها آسمان را دوست دارند
پرواز می کنند و هیچ نمی دانند
شاپرک ها پرچمی ندارند
شاید که هیچ وطنی ندارند
آن ها از اسارت نمی دانند
پرواز می کنند و هیچ نمیدانند
آسمانی دارند وبس
آنها از زندان و از غربت نمی دانند
از وطن و از خاک و از پرچم نمی دانند
شاپرک ها آزادٍ آزادند.
○○○
پنجره ای برای اولین بار
دلش را گشود
و آفتاب را بی پروا نگاره کرد
جاده بود و
آفتاب بود و
نگا ه هایی نا آشنا...
○○○
تمام شب در آن سکوت وهمناک
آنجا که ستاره ها بودند
آنجا که خورشید تصویری نداشت
یک نفر فریاد می زد و نفرین می کرد....
ستاره ها از آن بالا چشمک می زدند
جغدی در آن سوی جنگل هو هو می کرد
و باد شاخه های سیاه را می لرزاند.....
در چنین شب تیره و تار
زمین به بخت او لبخند میزد.
☺☺☺
زیبای من....!!!
زندگی چیزی نیست که همه می بینیم
زندگی آن است که تنها می بینیم
بعضی ها می گویند:
زندگی زیباست
و بعضی ها می گویند:
زندگی تلخ ست
نه نازنین زندگی چیزی نیست
جز نگاه های تو
اگر زیبا باشد
زندگی هم زیباست.....
بی آنکه بخواهم مرا به دنیا آوردند
و نوع زندگی کردنم را تعیین کردند
نصیحتم می کردند
و فرداهایم را برایم نقاشی میکردند
اما من می خواستم خودم باشم
و برای خودم زندگی کنم
من از آنها عشق و آرامش می خواستم
نه نصیحت کردنشان را......
○○○
ای دل های تنگ سینه هاتان را بدرید
و بی هیچ ترس و واهمه ای هر آنچه
را که می خواهید برای خود آرزو
کنید......
○○○
دنیا آزاد است
واسارت را دوست ندارد
پس چرا هنوز قفسی وجود دارد؟؟؟
○○○
دل من در آرزوی دنیایی
بی انتهاست....
ترانه میسرایم چون می دونم
چنین دنیایی وجود ندارد....
F&P.B
در این قفس بی نفس
می دونم که آرزو داشتن محاله
هر کی حتی یه ذره از اون و بخواد
آخر عاقبتش
اعدامه...
در این قفس بی نفس.
وای که دلم یه دنیا آرزو داره
همه شوق رفتن تا آسمون داره......
در این قفس بی نفس
هر چند که می شم
بی دوست و بی کس
ولی می مونم تنها
یه آزاده ی نترس....
غنچه ای کوچک با دلی پر از شوق و ترانه
آسمان را می نگرد و فردا ها را به انتظار می نشیند
با خود می گوید:زندگی زیباست
لحظه ی شکفتن که رسید گویا همه شان رویایی بیش
نبود..
آن همه آرزو ها
آن همه شوق فرداها
او میداند که باید پر پر شد با خود می گوید:
آه که زندگی همین است..
مهم نیست دیگران به تو بخندند یا تو را سرزنش کنند
مهم نیست اطرافت حصاری از تاریکی باشد،
تو بخند به تمام این زندگی و استوار باش،
قوی همچون کوه
زندگی کن به مانند خودت
تنها خودت باش نه آنی که از تو می خواهند
باور کن کسی مثل خودت نمی تواند سرنوشتت را تغییر دهد و
باور کن تو می توانی به دست بیاوری هر آنچه را که آرزو داری
مگذار زمین و زمان تورا کم رنگ و کم رنگ تر کند
دنیا از آن توست نازنین...
باور کن هر لحظه از آن توست
خودت را بسپار به دست باد و مهم نیست و
مهم نیست چه بسرت خواهد آمد....
روزی برای همیشه از این سرزمین خواهم رفت ودنیا را سراسر وطنم
می سازم
روزی به همه خواهم گفت:اینجا وطن است آنجا وطن است
همه جا وطن است...
نازنین من اگر برای دنیا
تو یک نفری
برای من
تو آن دنیایی...